خرید بک لینک
دو سه پیس الکل زدم و مالیدم به دستم. بعد دوباره دو پیس دیگر و مالیدم دور کیف جیبیام. وقتی کیف را برگرداندم وحشت کردم. گفتم ای داد و بیداد، الکل چرم کیف را خراب کرد و پوستش را کند. روی آن دست کشیدم تا ببینم عمق فاجعه چقدر است. اما ناخودآگاه لبخند ملیحی روی لبانم نشست. دیوانهوار شروع کردم به الکل زدن و حسابی کیفم را غسل دادم. تازه متوجه شده بودم که در گوشه و کنار و لای دوختها و قسمتهایی که کارتها را میگذارم و پشت طلقی که باید شفاف باشد تا کارتها از پشتش نمایان شوند، چقدر سیاهیهای خفته و کهنه ج

برچسب: نویسنده: باران ابراهیمی تاريخ: يکشنبه 24 اسفند 1399 ساعت: 22:16

حتماً هر انسان معقولی در مقاطعی از زندگی یا در انتهای آن از خودش میپرسد که تا اینجای زندگی دستاورد من چه بوده؟ این موضوع از آن جهت اهمیت دارد که هم گذشته زندگی را تفسیر میکند و هم چراغی برای آینده آن میافروزد. ممکن است هر کس به فراخور روحیه، محیط، اطرافیان، شکست یا موفقیت در زندگی، یک یا چند چیز را مهمترین دستاورد زندگی خودش معرفی کند. ممکن است این تنوع دریافتها باعث شود که افرادی بپرسند بالاخره کدامیک از اینها مهمترین اصل زندگی است که ما بخواهیم از آن درس زندگی بیاموزیم؟ مشکلی نیست، چرا که

برچسب: نویسنده: باران ابراهیمی تاريخ: يکشنبه 24 اسفند 1399 ساعت: 22:16

بیا صبحانهات را بخور. ظهر شد. صبحانه و ناهارت یکی میشود اینجوری. پاشو مشقاتو شروع کن. زودتر حاضر شو که دیرت نشه. این مکالمه هر روز صبح مادرش با او بود. صبح که از خواب بیدار میشد به این راحتیها ویندوزش بالا نمیآمد. باید اول مدتی توی رختخواب با چشمان باز میماند و بعد توی هال و در حال پرسه زدن به اطراف و اکناف و سر زدن به همه کانالهای تلویزیونی و چک کردن کلی شبکههای اجتماعی، تازه آمادگی لازم برای شروع را پیدا میکرد و میرفت سراغ صبحانه بر عکس برادرش که تا چشمانش را باز میکرد از تخت میپرید

برچسب: نویسنده: باران ابراهیمی تاريخ: يکشنبه 24 اسفند 1399 ساعت: 22:16

فیلمهایی هست که نفس آدم را بند میآورند. کتابهایی هست که رگهای گردنت را متورم میکنند. موسیقیها هست که روی رگهای قلبت آرشه میکشند. تئاترهایی هست که طوری دیالوگ و صحنهها را دقیق چیدهاند که با خودت می گویی، ای کاش صحنه آهسته یا دکمه برگشت به عقب داشت. خاطرم میرود به دهه شصت که تلوزیون دو کانال محدود داشت و دیدن فیلم هم کانهو محاربه با کل اسلام بود و ویدئو دیدن هم فعل حرامی از نظر شرعی و عرفی و مردم بود و هم جرمی که شلاق و زندان هم داشت. در این شرایط، در تابستانهایی که بمباران و موشک باران ک

برچسب: نویسنده: باران ابراهیمی تاريخ: يکشنبه 24 اسفند 1399 ساعت: 22:16

بشر وقتی با پدیده های عجیب و غریب مواجه شده که بسامد بالایی هم داشته اند، رفته سراغ ضرب المثل سازی. یعنی دیده که این حجم از اتفاق و به هم ریختگی را فقط باید با یک جمله چگال و مختصر اما اثرگذار بیان کرد که همیشه هم بشود آن را به کار برد. یکی از این ضرب المثلها که این روزها خیلی کاربرد پیدا کرده این است: "غوره نشده مویز می شود". این عبارت ضرب المثلی، خیلی ساده وضعیت حال حاضر رشد و پیشرفت بسیاری از انسانهای هم عصر ما را توضیح داده و تبیین دقیق می کند. لازمه انجام هر کار اصولی و درستی، حضور عنصری حی

برچسب: نویسنده: باران ابراهیمی تاريخ: يکشنبه 24 اسفند 1399 ساعت: 22:16

نگاهش میکنم. چشمانم را میدزدم. طاقت نمیآورم. دوباره نگاهش میکنم و سرم را پائین میاندازم. نمیشود. سرم را بلند میکنم و در چشمانش خیره میشوم. دیگر مقاومت نمیکنم. خیسی و گرمی گونههایم را حس میکنم. این چشمها، آنقدر زندهاند که از توی عکس اعلامیه هم گویی دارند با آدم نجوا میکنند. از همان حرفهای زندگی بساز همیشهاش. از همانها که میگفت "درست می شه". و این حرف آنقدر قدرت داشت که درست هم میشد. گویی سحری در این کلام بود و قوتی از وجودش در کلامش جاری میشد که همه چیز را میساخت و از نو درس

برچسب: نویسنده: باران ابراهیمی تاريخ: يکشنبه 24 اسفند 1399 ساعت: 22:16

یکی از گلایههایی که این روزها خیلی زیاد از سوی افراد مختلف میشنوم و راه حل برای آن میخواهند و البته خودم هم با آن درگیر هستم، دشواری تمرکز و به انجام رساندن کامل کارها است. هر انسانی در زندگی وظایف و مسئولیتهایی دارد که انتظار میرود به موقع و با کیفیت لازم به وظایف خود عمل کند تا بتواند زندگی بی دغدغهای را پی بگیرد. هر قصوری در انجام وظایف و مسئولیتها، یعنی کوهی از مشکلات متنوعی که ممکن است سررشته امور زندگی را از دست فرد خارج کند. دنیای حال حاضر با این همه سرعت و چگالی کارهای مختلف آن، دیگ

برچسب: نویسنده: باران ابراهیمی تاريخ: يکشنبه 24 اسفند 1399 ساعت: 22:16

حتماً برای شما هم پیشآمده است که در یک خیابان شلوغ میخواهید به درون کوچهای تنگ بپیچید و دقیقاً همان وقت که فرمان را میچرخانید، یک عابر درست در نبش کوچه و در حال رد شدن از آن ظاهر میشود و حالا باید منتظر بمانید تا او رد شود و بعد شما وارد کوچه شوید. تلفن همراهتان از صبح زنگ نخورده و از تنهایی حوصلهتان سر رفته. ساعت 2 تلفن زنگ میزند و شما با اشتیاق گوشی را بر میدارید و جواب میدهید؛ اما ده ثانیه بعد، دوست دوران ابتداییتان که چندین سال از او تماسی دریافت نکردهاید، روی خط شما ظاهر میشود.

برچسب: نویسنده: باران ابراهیمی تاريخ: يکشنبه 24 اسفند 1399 ساعت: 22:16

یک رادیوی سونی کوچک بود، اما دنیا را با خودش به اتاق دو در دوام میآورد. از قشم خریده بودم به قیمت 80 تومان (هشتاد تا یک تومانی واقعی سال 1377). خیلی کانالها و جاها را میگرفت. اما یک برنامهاش همیشه میخکوبم میکرد. هر چند آن وقت بوکمارک و فیوریت لیست و ذخیره در گوگل کلندر نبود، اما همیشه در تقویم مغزم ساعت 10 شب روزهای پنجشنبه حک شده بود و باید سر ساعت خودم را به رادیوام میرساندم. آخر، وقتی بخش شبانگاهی رادیو پیام شروع میشد، خوش صدایِ دلبری به اسم محمدصالح علا با تکه شعری یا قصه بی بی جانی مث

برچسب: نویسنده: باران ابراهیمی تاريخ: يکشنبه 24 اسفند 1399 ساعت: 22:16

صفحه بندی